شیکم گرسنه که صداش در نمیاد...

 

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است...

                                                (سید مهدی موسوی)

 

 

یادت می آید؟

آن روزها ما قادر بودیم

از هر اتفاقی ،

یک شادی طولانی بسازیم. . .

اطو نداشتیم ُ همیشه بوی تایدُ سرما می دادیم!

برف ها سفیدتر از برف های این روزها بودند. . .

(حسین پناهی!)

 

یک سال گذشته از پست قبلیم و حالا که بش نگا
میکنم میزنم زیر خنده که

چی؟ که اگه میدونستم این حال و روز امسالمونه ببخشیدا

ولی گه میخوردم اون دردای مسخررو حتی به زبون میوردم...

 

سال 91 شد سال عزای عمومی...

که از آذربایجایجان و بچه های راهیان... که بگذریم و غم به رو نیوردن

 از دستدادن چند اسطوره ی هنر(در این سرزمین هنرنشناس...!)

بخوریم و چش رو همه اوضاع گند و حال بهم زن دور و برمون که

ببندیم تازه میرسیم به یه سفره گشنگی خورده...به یه سفره ای که تا الان

 واسشچند هزار تا شهید داده بودیم که حالا با یه لبخند بشینیم سرش و

 حالا سرش به یه  ... میگن شهید!!!

آره...

 

اینجا همون جاییه که سری رو که درد هم نمیکنه
دستمال میبندن...

دندونای اسب پیشکشیو رو هم میشمارن...

و البته

هنوز به آدمای عینکی آدمایی پیدا میشن که بگن
چارچشی...!!!

 

داستان ما داستان عادته...

هرچی واسه آدم عادت شد دیگه میره تو خونش!انگار
میشه ارث ننه

 آقاش..

مام درد شده ارث ننه اقامون...دیگه باش حال
میکنیم,باش پز میدیم و شبا باش همخواب میشیم!

نمیدونم درد یکی دوتاش مزه زندگیه اما یه خروارش
میشه اینکه هر روز

 صب که
بیدار میشی میخوای بالا بیاری رو زمین و زمان..

نمیدونی از کدومش بگی و یهو میزنی زیر خنده ای
که تو عروسی فلان

کستم نکرده بودی...!آخرشم چندتا  فوش آبدار نثار خودت و جدشو و همه

 کس و
کارش میکنی...

که رمز ماست ایستاده مردن...

 

بیخیال...

مام دلمون به همین چیزا خوشه دیگه...ههه!

عید و ,نو شدن,امید و این حرفا...

دیگه راستش حال هیچ قر و اطواری ندارم...ادای
روشنفکریم حالمو بهم میزنه و حال زر مفت زدنم ندارم...

فقط میگم:

کاش یکم دلخوشی تو سال جدید سراغمونه بگیره
ودنبالمون بگرده...چون فک کنم خیلی وقته گممون کرده...

 

یک چراغˏ سبز̗ قرمز بود

یک هوایˏ پاک̗ آلوده!

راضی از هم قاتل و مقتول

قبرˏ حافظ خیس̗ فالوده...

                                                      
(ج.ط)

 

پ.ن ها:

1. شرمنده از دوستانی که هی سرمیزدن و مطلب
جدیدی نمیدیدن و باز هم لطف میکردن و دعوتم میکردن واسه خوندن مطالبشون...

2.دوستانی که از سرنوشت ترانه هام میپرسن باید
بگم کارهایی رو به دوستان هنرمند واگذار کردم که اگه خدا بخواد تو سال جدید
میشنوینشون و امیدوارم که خوشتون بیاد...

3.این شلوغ بازاری که دم عید دوستان هنرمند راه
انداختن به درد خودشون میخوره...یک مشت کارهای ضعیف با تاریخ مصرف 13روز پس از
تولید...

4.باز هم یه عذرخواهی بابت ترانه نزاشتن بعد یک
سال...ان شاالله بتونم تو فرصت متاسب تری این کار رو بکنم...

 

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش ز من چرا میدانند؟

(خیام)

 

#92
/ 7 نظر / 28 بازدید
danial

سلام کارت درسته... مثه همیشه،خوب نوشته بودی راستش توی نو شدن سال و شوق کودکانه ی بچه ها واسه پوشیدن لباس نوشون به این نکته ها و تیکه های سیاه سالی که گذشت هیچ فکر نکرده بودیم... دمت گرم امید دارم که امسال خرداد بتونیم با چشم باز هشت سالی که گذشت رو ببینیم و بعد انتخاب کنیم... هشت سال گذشته...

سهی شفیعی

سلام چی بگم واقعن؟ هیچوقت تصور همچین سالی رو نمی کردم فقط بذار بگیم گذشته و بی خیالش شیم شاید یه روز خوب بیاد...

سالومه

سلام سال نو تبریک عذر میخوام که دیر سر زدم تازه امروز به وبلاگم رفتم و کامنت شما رو دیدم خیلی روزای گذشته خوب نبود حالم. نوشته هاتون به دل میشینه اما یه غم کهنه داره مثل همیشه. ابی ترین باشید.

علی اصغر مکاری

سلام جلیل جان.ازم دلخور نباش.حتاوقتی نیستم،بودنم رو حس کن.شاید فکر کنی بهت سر نزدم.اما میومدم بی سلام بی خداحافظ.بی سر و صدا.تنها.انقدر درگیر زندگی کردن شدم که زندگی رو از یاد بردم. به روز نیستم.یعنی حالا حالاها وقتشو ندارم.شاید وقتی برگشتم ایران.شاید.فففط برای سلام اومدم و اینکه دلم شور قلمت را میزد. باش،و مراقب خودت باش.به امید روزهای خوب...شاید

سالومه

سلام و عرض ادب وبلاگم اپ شده خوشحال میشم سری بزنید ممنون.